هفته هنر و فرهنگ؛ گودو شنگول، قلم‌های نگران، موزه و باغ در خطر، مرگ سینماگر و ادیب

    • نویسنده, مسعود بهنود
    • شغل, روزنامه‌نگار

هفته جنگ بود همه جا، و اخبار مدامی که از وسایل ارتباط جمعی در خانه‌ها و تلفن‌های همراه می‌ریخت، فرهنگ و هنر را هم به خود مشغول داشت. از زمین و آسمان خبر می‌ریزد، خبرنگاران و کودکان مغلوب جنگ شده‌اند. مفهوم موسیقی سالیان پیش در گوش‌ها صدا می‌کند، شعرهای پیشین زمزمه می‌شود اما نمایش طناز و کمدی مانده. خوش‌بینان در ستون‌های محتاط روزنامه‌هایی که خیلی خوانده نمی‌شوند، روزنه‌های امید وعده می‌دهند، دنیادیدگان هنرمند و اهل فرهنگ نگران آینده. این همه در شعر و موسیقی، تئاتر و سینما، اتوبوس، جاده‌های باریک می‌چرخد.

در هفته‌ای که گذشت، نامی بر روزها بود، بهانه شد. روز حافظ، روز دیدار شمس و مولانا، روز کودک، روز روستا. بهانه قلم‌های پاییزی بود و به انداخت؛ در روزهای خالی فریاد.

درد روز کودک

منبع تصویر، Social Media

نوید بازرگان چند نکته نوشت: «وقتی پس از سال‌ها تلاش بی‌وقفه در پروژه‌ی منهتن، رابرت اوپنهایمر توانست اولین نمونه‌ی بمب اتمی خود را آزمایش کند، وقتی که در صحرای نیومکزیکو انفجاری دهشتناک را ناباورانه می‌نگریست، آنگاه که قارچ سیاه و مهیبی به ارتفاع دوازده کیلومتر بر فراز صحرا شکل گرفت، جمله‌ای آشنا و شگفت بر زبان راند. با زبان سانسکریت گفت که اکنون من به مرگ مبدل گشته‌ام، نویسندگان گیتا گویی در پی اثبات این نکته‌اند که از تقدیر آسمانی نمی‌توان گریخت وقتی ایزدان وظیفه‌ی کشتار را بر دوش‌ات نهاده‌اند.»

نویسنده افزود: «آدمی برای کشتار تنها به یک جمله‌ی توجیهی نیازمند است. یک جمله‌ی کوتاه: 'تقدیر قتل او را رقم زده است و من تنها ابزار حکمی آسمانی‌ام' یا 'تکلیفی شرعی بر دوش گرفته‌ام'. همین جمله برای خلق خونبارترین صحنه‌های تاریخ کافی است.»

احمد زیدآبادی نوشت: «‏آیا در این واقعیت تردیدی وجود داشت که ‫اسرائیل پس از حمله‌ای آنچنانی، با خونسردی کامل، نوارغزه را به کلی منهدم می‌کند؟ ‏تأکید می‌کردم که جنگ مسلحانه علیه اسرائیل نتیجه عکس به بار می‌آورد و بر رنج و محنت فلسطینی‌ها می‌افزاید. ‏اما آنان که این نوع سخن را به نفع 'صهیونیست‌ها' تفسیر می‌کردند و با شلیک هر گلوله‌ای به سمت اسرائیلی‌ها فریاد هلهله و شادی سر می‌دادند، اکنون پاسخ دهند که در مقابل انهدام نوار غزه و مصائب ساکنانش، در چه کارند؟ جز این که تصاویر ویرانه‌ها و اجساد و زنان بی‌پناه و درمانده و کودکان زخم‌دیده را در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارند و فریاد 'واحقوق بشرا' سر دهند؟»

منبع تصویر، Hadi Heidari

«از درد»

قطعه‌ای نور

از دهان شکسته فانوس

روی زمین جا مانده

تو رفته‌ای و

خواب سنگین اتاق روی تخت

گوشه‌های ملافه را

کنار برده و

پنجره به لب‌های نیم عریان

نرمی صدای نسیم را آرام

روی پرده

بالا و پایین می‌کشد

سروده کوروش همه‌خانی در ماهنامه وزن دنیا

روزها

علی ورامینی در هم‌میهن کشف می‌کند که این هفته سالگرد دیدار شمس و مولانا است که غوغایش هنوز در مدرس و در منبر برپاست. این دیدار یکی از پرحرف‌وحدیث‌ترین رخدادهای تاریخ تصوف است. بخشی از این اهمیت به دلیل وزن مولانا در تاریخ تصوف و تاثیر عمیق او بر عرفان اسلامی است. با همه عظمت مولانا از شخصیت عجیب شمس و آن واقعه رازآلود هم نمی‌توان گذشت. برای مولانا مبارک‌ساعتی بود، به تعبیر خودش از مردگی به حیات رسید.

روز کودک بود که عماد باقی نوشت: «وقتی بزرگ می‌شویم یادمان می‌رود که زمانی کودک و نوجوان بوده‌ایم. به همین روی، خودمان و جامعه، کودکان ونوجوانان را از یک منبع عظیم تجربه محروم می‌کنیم. به خاطرات دوره کودکی و نوجوانی اولویت بدهیم. درس‌های زیادی برای خودمان و نحوه ارتباط با کودکان ونوجوانان و برای آموزگاران و برای خود کودکان خواهد داشت. سایه شوم‌ جنگ‌ و ناامنی از کودکان دور باد.

روز حافظ بود که سبا دادخواه در هم‌میهن به یاد آورد که از دیرباز فال‌زدن و مشورت‌ طلبیدن، سنتی دیرینه است. غیر از قرآن، بیش از هر کتاب ، از دیوان حافظ طلب می‌شود. ایرانیان از دیرباز در مراسمات خاص ازجمله اعیاد، جشن‌ها، شب یلدا، نوروز و... تفالی به دیوان حافظ می‌زدند. از حدود ۷۰ سال پس از درگذشت شاعر، فال‌زدن به دیوان حافظ در متون تاریخی آمده است.

نویسنده بخش فرهنگی روزنامه از «تاریخ ادبیات ایران» ادوارد براون نقل کرده است که پس از فوت حافظ، عده‌ای بر آن می‌شوند تا با تکفیر او، از دفن پیکرش در گورستان ممانعت کنند؛ با تفال، از خود حافظ کمک می‌گیرند و شگفت‌آور از حافظ می‌شنوند: قدم دریغ مدار از جنازه حافظ / که گرچه غرق گناهست، می‌رود به بهشت.

موزه و باغ کتاب، رستوران شدند

منبع تصویر، .

مجید فروغی در گزارشی نوشته است مدت قرارداد واگذاری موزه هنرهاي معاصر اهواز به بخش خصوصي تمام شد اما وضعيت اين موزه همچنان مبهم و نامشخص است. قرارداد هشت‌ساله واگذاري به بخش خصوصي به پايان رسيد و بعد موزه تعطيل شد. يك بار رستوران در مجموعه موزه راه‌اندازي شد كه گويا موزه بخش كوچكي از رستوران است. آتش هم به جان موزه افتاد و بخشي از آن را سوزاند و تخريب كرد، درنهايت موزه به يك ويرانه و متروكه تبديل شد. واگذاري موزه اهواز از همان ابتدا مخالفت جامعه هنري و علاقه‌مندان هنر در اهواز را به دنبال داشت.

اما اینک نوبت تهران رسیده است؛ در خبر آمد «باغ کتاب، باغ علمِ نوجوان که بزرگ‌ترین باغِ علمِ ایران گفته شد و متعلق به دانشگاه تهران بود به نوشته پژمان موسوی جایگاه چیپس و پفک و پاستیل و فینگرفود فروشی شد، بعد تغییرِ کاربری با کوچک و تعطیل کردنِ آن، به فضایی تجاری تبدیل شود.»

پژمان موسوی نوشت: «کاش به آن‌جا دیگر 'باغ کتاب' نگویید که جز دو کتاب‌فروشی که یادگارِ سال‌های ابتدایی تاسیس آن است، این باغ به همه‌چیز می‌ماند جز باغ کتاب. گرچه رییس دانشگاهِ تهران در نامه‌ای به شهردار تهران، به این اقدام اعتراض کرده و درباره‌ی تبعاتِ آن هشدار داده است.»

«مثل هر روز»

منبع تصویر، Shadi Ghadirian

توضیح تصویر، از مجموعه «مثل هر روز»، شادی قدیریان

نمایش دیگری از عکس‌های شادی قدیریان بار دیگر دوستداران عکس و زیبایی را به نمایشگاه کشاند. همین دو هفته که مجموعه هفت‌سنگ را در گالری ابریشم به تماشا گذاشت و تحسین شد. بسیاری معتقدند مجموعه‌ عکس‌های همین عکاس با عنوان «قاجار» سبب شهرت و ستایش وی در جهان هنر شد، اما مجموعه‌ی «مثل هر روز» با انتقادات فراوانی که در پی داشت، شادی قدیریان را بر سر زبان‌ها انداخت. مجموعه‌ی «رنگین باش» او در گالری رابرت کلاین بوستون که به نمایش گذاشته شد، دیگر نامش بر سر زبان‌ها ماند تا مجموعه‌ی «غرب از شرق» شامل عکس‌هایی است درباره‌ی چگونگی دیده‌شدن غربی‌ها، به‌ویژه اروپایی‌ها، در گذشته و حال توسط شرق اسلامی. دو مجموعه‌ی «هیچ، هیچ» و «مربع سپید» هم در پی آمد.

اینک نوبت مجموعه «هفت‌سنگ» رسیده و در پوستر آن یک سنگواره پیداست، از همین رو شعری از عبد نیکپو همراه آمد:

که سنگ نیست

ابری‌ست کمی سرسخت

نشسته

با سهمِ سهمگین‌اش از نگاه

به سنگینی‌ی بعدها

بینِ دو پلک

تا خیال کنی یکی‌ست

که ابر نیست

نمایش در خطر کمدی

نرگس کیانی خبرنگار گروه فرهنگ «هم‌میهن» در گفت‌وگو با بهروز غریب‌پور و محمدامیر یاراحمدی و حمیدرضا نعیمی گزارش داده است: «اگر شیوع ویروس کرونا، نوع ارتباط اهالی هنر با مخاطب را دگرگون کرد و خواست که فاصله‌گذاری اجتماعی را رعایت کنند، آنچه در میانه سال گذشته رخ داد، کارکرد هنر را نشانه گرفت. یکی از سوالاتی که اهالی هنر و ازجمله تئاتری‌ها از پاییز ۱۴۰۱ به این سو از خود پرسیدند، این بود که اگر اجازه صحبت از آنچه رخ داده است را پیدا نکنند، هنرشان به چه کار خواهد آمد؟»

به نوشته این گزارش «عده‌ای ترجیح دادند اساسا به این سوال نیندیشند و به روال سابق بپردازند اما انتخاب عده‌ای دیگر غیاب بود، در میان پرکنندگان جای خالی این غایبان می‌شود دید که عده‌ای به فرمان آمده‌اند، عده‌ای هم برای حضور روی صحنه مجوز گرفتند، اما تصور می‌کردند در همین حین می‌توانند حرف‌شان را هم بزنند. پیوستن به جریان تئاتر زیرزمینی و اجراهای بدون مجوز هم انتخاب کسانی دیگر بود.»

نرگس کیانی خبرنگار گروه فرهنگ «هم‌میهن» در گزارشی پیرامون تئاتر نوشته در سال پیش ۳۴ نمایشی که اجرا شده‌اند، هفت عنوان شامل «تن‌ها»، «باباآدم»، «لیلیت»، «تا اشکستان»، «تملیخا»، «فریاد خاموش» و «بهشت حکیم‌الله» بوده‌اند. حمیدرضا نعیمی کوتاه و روشن گفته است «چون با درام‌های اجتماعی و درام‌نویسان آن‌ها برخورد می‌شود». نعیمی که آخرین حضورش در مجموعه تئاترشهر به بهمن‌ماه و اسفندماه ۱۳۹۹ با اجرای نمایش «گرگاس‌ها» برمی‌گردد، ادامه می‌دهد: «در اتفاقات اخیر، درام‌نویسان شاهد ده‌ها موضوع برای نوشتن بودند و می‌دانستند که باید از درد مردم بگویند اما نخستین برخوردی که دیدند، کنار گذاشته‌شدن آثارشان بود.»

«در انتظار گودو» شاد و لری

منبع تصویر، Godo / Tiwall

توضیح تصویر، نمایش «در انتظار گودو»

«در انتظار گودو» نمایشی که برای چندمین بار در پنجاه‌واندی سال گذشته بر صحنه آمده است، این بار به کارگردانی مازیار لرستانی و بازیگری افسر ‌اسدی، امیرعباس توفیقی، محمد ‌آقامحمدی، مصطفی ‌فرهادمهر، مهرزاد عسکری به نمایش درآمد. یادی شد از داوود رشیدی کارگردان تئاتر که در سال ۱۳۴۶ برای نخستین بار نمایشنامه را ترجمه کرد و به اجرا رساند که در دوران خود تحولی بود.

نیلوفر ثانی منقد تئاتر نوشته است: «'در انتظار گودو' نامی آشنا در میان متون نمایشی و اجراهای صحنه‌ای در چند دهه‌ی گذشته است. اجراهای متعددی از آن، چه وفادار به متن و چه اقتباسی، در تئاتر ایران بر صحنه آمده است. در انتظار گودوی لرستانی، روایتی از خوانش او درباره این اثر ارزشمند ساموئل بکت است که به گونه ساتیر اجرا می‌شود. ساتیر گونه‌ای از نمایش است که به دوران یونان باستان برمی‌گردد و بعد از چند تراژدی به شکل کمدی، همراه با رقص و آواز بر صحنه می‌آید تا فضای نمایش، مفرح و شادی‌آور باشد.»

منقد افزوده است: «استراگون و ولادیمیر دو بازیگر اصلی اثر با لباس‌های سنتی و محلی تروتمیز، وارد صحنه می‌شوند که گویش و لهجه‌ای لری دارند. آنچه از این زمان تا انتهای نمایش نسبتا طولانی لرستانی شاهد هستیم، فضای درهم‌ریخته، بدون انسجام و چهل‌تکه‌ای است که قرار است همزمان هم اثر مهم و عمیق بکت باشد و هم تکه‌پرانی‌های انتقادی، با موسیقی لری و با شوخی و تفریح.»

در این نقد که در روزنامه سازندگی آمده، اضافه شده است که «نمایش بیش از آنکه محتوایی متفکرانه و یا انتقادی داشته باشد، نمایشی ایرانی کمدی و سرگرم‌کننده است که با لهجه‌های قومی و بومی ایرانی، طنزی بسازد که مخاطب را شاد کند. هر چند در این امر نیز موفق اتفاق نبود، اجرا از موسیقی ایرانی و زنده دو نوازنده در کنار صحنه و قطعات فولکلوریک بهره زیبا و جذابی می‌برد.»

رضا علائی گماری بعد از تماشای نمایش در دفتر تیوال نوشته: «واقعا نمایش بی‌نظیری بود، لحظه به لحظه‌اش جذاب با زاویه دید جناب استاد لرستانی متفاوت بودن کار مشاهده می‌شود. اگر دنبال یک نمایش طنز در عین حال مفهومی که بیننده را به تفکر وا دارد، این نمایش رو ببینید.»

زهره دانیالی نوشته است: «زیبا بود وتامل‌برانگیز. خنُک، آن قماربازی که بباخت آنچه بودش / بنماد هیچش الا هوس قمار دیگر... اگر نه حتی برای تمام اندیشه و سلوک و عشق کارگردان، نه حتی برای تمام آموزش‌های دلسوزانه شما همین یک بیت از حضرت مولانا بس است.»

محمد خلجی نوشته است: «اثر در انتظار گودو نوشته ساموئل بکت به خودی خود اثری تراژدیک و در عین حال کمی کمدی است که در آن تغییراتی در شیوه ی داستان و اجرا داده شده است که جذابیت آن را دوچندان کرد، ازجمله استفاده از گویش‌های لری و مازنی [مازندرانی]، و استفاده از بازیگران تازه نفس و درخشان.»

برندسازی با طعم پدرسالاری

منبع تصویر، Shaghamak / Tiwall

توضیح تصویر، نمایش کمدی «شقامك»

نمایش کمدی سرگرم‌کننده اما به فکراندازنده «شقامك» با کارگردانی سلمان سامنی و بازیگری مهدی ‌رضایی، لیلی ‌صبری، رسول ‌احمدی و سلمان سامنی شکل گرفته است.

محمدحسن خدایی در انتقادی در روزنامه اعتماد نوشت: «رئاليسم اجتماعي نمايش 'شقامك' در پي بازنمايي 'طبقه متوسط فقير شده' است. اصطلاحي كه چندي پيش جامعه‌شناس سياسي‌اي چون آصف بيات آن را در توضيح وضعيت خاورميانه‌اي كشوري چون ايران پيشنهاد داد.»

«قصه نمايش در رابطه با چند دوست جوان است كه تصميم گرفته‌اند در زيرزمين كوچك يك خانه‌‌ در جنوب ‌شهر تهران زندگي كنند و با استقلال مالي به استقلال فكري نائل شوند. بدين منظور مبادرت به واردات لوازم آرايش از چين كرده و بي‌آنكه مشتري چنداني داشته باشند تا مرز ورشكستگي پيش مي‌روند. اما آنان تن به شيوه غالب سرمايه‌داري در ايران اين روزها مي‌دهند و واردات را مهم‌تر از توليد فرض می‌کنند، اما به خاطر تبليغات اندك و نداشتن تجربه كافي، كارشان به شكست مي‌انجامد.»

نویسنده منقد تاکید کرده است که: «سلمان سامني توانسته با نگاهي انتقادي به وضعيت اقتصادي اين روزها و نقش ساختارهاي موجود، كمابيش با مردمان فقيرشده طبقات متوسط جامعه، همدلي كند و مشكلات اقتصادي و وجود تبعيض را در كژكاركردي ساختارهاي پيدا و پنهان موجود ببيند. تا حدودي مي‌توان اين نگاه ساختارگرايانه در رابطه با وضعيت مستقر را مورد قبول دانست، اما نبايد نقش عامليت افراد در شكل‌گيري اين موقعيت ناپسند و دشوار را فراموش كرد.»

امیرمحمد سلامت‌منش بعد از تماشای نمایش نوشته است که «نمایشی جذاب و گیرا که آدمی را به فکر کردن درباره خود و جامعه می‌رساند، آن‌ها از حقیقت مطلق می‌ترسیدند. از این که همه جواب‌ها واضح و قطعی و مشخص باشند. معلم ریاضی ترسناک بود و امکان را از آن‌ها می‌گرفت.»

تماشاگری با عنوان علیرضا در ستون نظرهای تیوال نوشت: «شقامک از آن نمایش‌هایی است که باید آن را در درست‌ترین برهه‌ی حساس کنونی جامعه‌ی ایران دید که اثر بگذارد. قبل و بعد از برهه‌ی حساس کنونی مخصوص به آن، به احتمال زیاد اثر لازم را نمی‌گذارد. مثل شعاع می‌ماند که فقط در نقطه‌ی تماس بر خط مماس عمود است، نه یک ذره این‌ور نه ذره‌ای آن‌ورتر. فکر می‌کنم آنقدر خوش شانس بودم که در بهترین زمانی که به زاویه‌ی دید آن نیاز داشتم، یک برهه‌ی حساس کنونی مناسب رد شد و من تماشاچی آن شدم.»

این تماشاگر منقد افزود «برای اینکه اثر تماشای شقامک را بر روح و جسم خود حس کنی، نباید آن را از نگاه سختگیرانه‌ی هنر کلاسیک تماشا کرد. باید اجازه داد همانی باشد که هست و 'همانی' که حس می‌شود. تاثیرگذاری این نمایش در همان لحظاتی است که به فکر می‌رسد 'نه، اگر این صحنه جور دیگری بود بهتر بود'. در چنین لحظاتی باید جلو خود را گرفت و به خود گفت 'تند نرو، همین است که هست. باید بتوان همین را که هست، پذیرفت'.»

مجله هفته؛ بخارا

منبع تصویر، Bokhara

توضیح تصویر، بخارا شماره ۱۵۷ جشن‌نامه دکتر همایون کاتوزیان است

بخارا شماره ۱۵۷ جشن‌نامه دکتر همایون کاتوزیان است. در بخش مفصلی که به دکتفر همایون کاتوزیان اختصاص دارد تکه‌ای از یک مقاله استاد درباره خلیل ملکی آمده که به کسی نوشته است «اگر قرار باشد که وارستگی و ازخودگذشتگی ملاک کمال و خطاناپذیری باشد باید نتیجه گرفت که چه امروز چه در طول تاریخ یک فرد وارسته و ازخودگذشته وجود ندارد و نداشته است و به قول خیام - در ارتباط با موضوع دیگری - 'اندر همه دهر یک مسلمان نبود!'، زیرا که کمال مقوله‌ای غیرواقعی و ناموجود است. ملکی کامل و خطاناپذیر نبود ولی - به حکم تاریخ زندگی‌اش - مردی وارسته و ازخودگذشته بود.»

«اهمیت و ارزش ملکی در عمق فکری، روشن‌بینی سیاسی، تعهدات اصولی و عفت اخلاقی... در آزادگی او نسبت به جاه و مال دنیا... آری ارزش و اهمیت ملکی - و عبرتی که می‌توان از آن آموخت - در این نکات و امثال آن است. هیچ کس در هیچ جائی همه مشکلات ازل و ابد را حل نکرده است و نخواهد کرد و بنابراین نباید از مرده ریگ انسانی که دشمن آشتی‌ناپذیر هرگونه بت‌پرستی بود و در زمان خود بتی را نشکسته باقی نگذاشت، بتی بسازیم و به دست بت‌پرستان بدهیم. ملکی خدا نبود، پیامبر نبود، امام نبود، بت هم نبود.»

در بخش دیگر حسن انوری با عنوان در برابر هیولا نوشته است: «ما در برهه‌ای از زمان و تاریخ هستیم که تحول و دگرگونی، شتاب حیرت‌انگیزی گرفته است. از این نظر که ما شاهد و ناظر و شریک این تحول هستیم و در بالاترین نقطة تاریخ ایستاده‌ایم، هیچ کدام از نسل‌های گذشته، قابل مقایسه با ما نیستند و ما طرف نسبت با هیچکدام از نسل‌های مزبور نیستیم. آنچه را دانشمندان گذشته، نمی‌توانستند توضیح دهند، کودکان ما به راحتی توضیح می‌دهند.»

«سال‌ها پیش دانشمندان تاریخ علم، با حدس و گمان، می‌گفتند: معلوماتی که بشر در نیمة دوم قرن بیستم به دست آورده، برابر با کل معلوماتی است که از ابتدای تاریخ تا سال ۱۹۵۰ به دست آورده بوده است. امروز گویا حیرت‌، جای حدس و گمان را گرفته است. با حیرت و شگفتی به این تحول می‌نگریم و می‌پرسیم: جهان به کجا می‌رود؟ ما به کجا می‌رویم؟ به سوی مقصدی ایده‌آل و آرمانی؟ یا به سوی تلاشی و فروپاشی و پرتگاه؟ مرزهای سیاسی مفهوم خود را از دست داده‌اند.»

ژاله آموزگار در یادبود دکتر ابوالفضل خطیبی می‌نویسد: «هر کدام از ما همراه با فردوسی به نوعی با پهلوانان شاهنامه زیسته‌ایم. از پیروزی‌هایشان شاد شده‌ایم و بر مرگ آنها گریسته‌ایم. ولی واقعیت مرگ را حتی برای پهلوانانی که برای نجات ایران سینه سپر کرده‌اند پذیرفته‌ایم و با فردوسی همداستان شده‌ایم که آنان نیز فناپذیرند. چون می‌دانیم که انسان زمینی حتی در داستان‌ها هم جاودانه نیست. اما آنچه در تصورات از جهان فراسویی و از تخیلات هر تولدی مرگی به دنبال دارد یا مانای انسان‌های تأثیرگذار و اساطیری به اندیشه‌ها می‌خلد، این است که فرفرمانروایان و پهلوانان نامدار دست به دست و جا به جا می‌شود ولی از میان نمی‌رود و در جایی که مناسب باشد فرود می‌آید و در قالبی دیگر نمایان می‌گردد.»

کشته شدن سینماگر

منبع تصویر، Social Media

توضیح تصویر، داریوش مهرجویی و همسرش وحیده محمدی‌فرد

چه کسی گمان داشت، داریوش مهرجویی که نگاه جهان را به فیلم ایرانی متوجه کرد و وزن و اعتبار سینما بود، در خانه‌اش و به همراه همسرش کشته شود. او فارغ‌التحصیل رشته فلسفه از دانشگاه کالیفرنیا بود، دارنده جایزه شوالیه از سوی فرانسه که مدتی در آن جا نیز درس خوانده بود، چهره اصلی موج نو سینمای ایران لقب گرفت و حق همین بود؛ مقاله‌ها نوشت و ترجمه‌ها کرد.

اولین بار ساخت فیلم گاو نامورش کرد چنان که بعدها آیت‌الله خمینی هم وقتی سینماها را مسلمانان آتش می‌زدند گفت «با سینما مخالف نیستیم با فحشا مشکل داریم، وگرنه فیلم گاو خوب است». در این زمان وی از برابر سینماسوزان انقلاب رفته بود و در فرانسه و بعد آمریکا داشت دست به کار می‌شد که همکاران و سینماگران با اصرار وی را فراخواندند. پس تنها کسی از دنیای سینما به عضویت فرهنگستان هنر منصوب شد.

بعد از انقلاب «اجاره‌نشین‌ها»، «هامون»، «سارا»، «پری»، «لیلا»، «درخت گلابی»، «مهمان مامان»، و «سنتوری» را ساخت.

هرچند از آغاز فعالیت فیلمسازی شماری از فیلم‌هایش توقیف شد، مهرجویی همچنان به فیلم‌سازی ادامه داد. او جوایز متعدد بین‌المللی دریافت کرد. خود گفته بود که در ۱۷ آذر ۱۳۱۸ در تهران در خانواده‌ای از طبقه فرودست جامعه به‌دنیا آمد. از اعضای هیئت‌مدیره موزه هنرهای معاصر تهران بود.

مرگ ادیب

منبع تصویر، Adib Soltani

توضیح تصویر، پروفسور میرشمس‌الدین ادیب سلطانی (۱۳۱۰-۱۴۰۲)

درگذشت دکتر میرشمس‌الدین سلطانی، پزشک، فیلســوف، زبانشــناس، نقاش، ریاضیدان، نویسنده و مترجم متون مهم ادبی و فلسفی، ضایعه‌ای بزرگ بود. او که بر زبان‌های انگلیســی، آلمانی، فرانسه، یونانی باستان، عربی، ایتالیایی، روسی، عبری، ارمنی، لاتین، پهلوی، اوســتایی و زبان‌های پارسی میانه و باستان مسلط بود، از زبان مبدا به زبان فارســی برمی‌گرداند. او تألیفات متعددی به زبان فارسی و انگلیسی و فرانسه دارد و آثار او مشــهور به استفاده گســترده از واژگان فارسی و بهره جستن از پارسی باستان، پارسی اوستایی و پارسی میانه است.

مهمترین ترجمه میرشمس‌الدین ادیب سلطانی، ســنجش خرد ناب امانوئل کانت است و جز آن‌ها منطق ارسطو، جستارهای فلسفی برتراند راسل، سوگ نمایش هملت، شاهپور دانمارک اثر ویلیام شکسپیر و رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین.

پروفسور ادیب سلطانی پس از تحصیل در دبیرستان البرز، در سال ۱۳۲۸ وارد دانشکده پزشکی دانشگاه تهران شد و پس از اخذ دکترا برای ادامه تحصیل در زمینه روانپزشکی بالینی و تحقیقات بیوشیمی به وین رفت و دستیار پروفسور هافمن، روانپزشک بلند مرتبه شد. به اعتقاد او برای برزیستن زبان پارسی در جهان دانش و فناوری، چاره‌ای جز بهره بردن از همه توان زبان فارسی و هم خانواده‌هایش مانند اوستایی، پارسی باستان و پارسی میانه نیست.

سارا کریمی نویسنده و استاد در شرح آن استاد نوشت: «چهار بار کتاب سنجش خرد ناب ترجمه ادیب سلطانی را خط به خط خوانده‌ام و چه نکته‌ها که در متن یافتم که در ترجمه انگلیسی نبود. چقدر رنج کشیدم تا از پس زبانش بربیایم، روش دقیقانه اندیشیدن به مفاهیم را از او گرفتم. هرگاه در مجامع دانشگاهی داخل و خارج و از واکنش مخاطبان پی بردم چه او در جوفم گذارده بود. او برای فرزندان این سرزمین ارثی نیکو گذاشت.»

«ادیب سلطانی یکی از مهمترین معلمان بوده است؛ حالا یازده سال است که آموزگار و پژوهشگری آزاد در آکادمی موازی هستم، فانوس‌های این مسیر کسانی هستند مانند ادیب سلطانی سخت‌گیر و دقیق، که زندگی‌اش را وقف گذاشتن سنگ‌هایی برای پریدن ما از رودخانه اندیشه مدرن کرده است. دل به آب زدن اما ایمان می‌خواهد.»